اما تماس نگرفتم و طبیعتا کلمات درشتم را قورت دادم و نگهشان داشتم برای خودم.
حالا حتی اگر ببینمش هم، میگویم و میخندم و حتی نمیپرسم چرا.
اما فقط میدانم که تا همینجا میتوانستم رویش حساب کنم و بالعکس و نه بیشتر و مِن بعدی در کار نیست.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
حالا من این جا تنها چیزی که کم دارم انگار، یک چاه است تا داد بزنم مگر این کار،بشورد ببرد چند صباحی دردهایم را.
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
فقط میخواهم با کسی درد و دل کنم ،هیچکس نیست لیست کانتکت هایم را بالا و پایین میکنم همه هستند و هیچکس نیست برای دو کلمه حرف زدن..اسکروو دت
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
مادربزرگم همیشه داستان هایی دارد برای تعریف ؛ آنروز داشت یکی از همین هارا تعریف میکرد وسطش یک شعری خواند با این مطلع و معنی که غمم دریای عمان است ..... و من ، من ، من ...انگار منجمد شدم یخ زدم این شعر را بارها خوانده بود ولی من حالا میفهمم معنی اش را ، با گوشت و پوست و استخوان...
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
دوروز دیگه با میشم,نگاه میکنم, میبینم بیر شدم ,دستام خالیه هیچی ندارم از خودم
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی
برچسب:
نویسنده: شیوا سامانی